X
تبلیغات

... Arzu Bala

... Arzu Bala
Omid rahist baraye zistan arzu omidist baraye behtar zistan
Keefveerme keefveermeee....

موضوعات مرتبط: خاطره خودمونی
[ چهارشنبه 20 فروردین1393 ] [ 1:16 AM ] [ arezo ] [ ]
امروز اول هفته هست ببینیم چطور میگذره این هفته. راستی مسافرت عید کجا بریم . تو این فکرم که کجا بریم هوای دلمون عوض شه. بازم بریم همونجایی که قرار بریم ....


موضوعات مرتبط: خاطره خودمونی
[ شنبه 3 اسفند1392 ] [ 10:42 AM ] [ arezo ] [ ]

سلام به خودم و خودمون جمعه شب بود من داشتم آشپزی میکردم که یه هویی تلفنم زنگ خورد و با مبین و مامانش حرف زدم و زودی تصمیم گرفتم یه سر به تهران برم چون خیلی وقت بود که به مسافرت نرفته بودم که قرار گذاشتیم همه دسته جمعی بریم تهران و ساعت 11 شد و حرکت کردیم و و روز بعدش صبح زود رسیدیم و خونه خواهرم . مبین بالامیز هنوز خواب بود بیدارش کردیم تا ما رو دید از خوشحالی نمیدونست چیکار کنه .که روبوسی و بغلش کردیم و خندیدیم . من تبلیتم دادم بهش یه کم بازی ماشین سواری و هواپیما بازی کنه و خوش بگزرونه . خوی که هوا خیلی سرد بود اما تهران هواش گرمتر بود . و یه روز کامل کنار هم بودیم عصری برای خرید بیرون رفتیم با صفیه خانم زود هم برگشتیم چون مبین خوابش میومد و همین. روز بعدش یه سر به قم زدیم برا زیارت حرم حضرت معصومه و مسجد قدس جمعکران که خیلی چسبید و با مبین وارد مسجد که شدیم ابگرفتگی بود بعضی جاهاش که مبین تو آبها میرفت و بازی میکرد و مامانش میگفت نرو ولی گوش نمکرد و آیزو آیزو بیا بیا میگفت و بازی میکرد و منم وقت کردم و زیارت کردم و برگشتیم خونه که داداشم زنگ زد و گفت برا شام با هم هستیم من شام میگیرم میارم خونه دور هم باشیم .خلاصه دایی علی برا مبین کلی خرید کرده بود دنت گرفته بود که منم دنت خوردم و دایی علی به مبین میگفت آتان آنانو برا خنده که مبین تکرار کرد و خندیدیم . صحرا تبلتشو دتد مبین که بازی کنه یه دفعه مبین گفت آیزو یحیا اح اح یحیا بد . ما هم کلی خندیدیم و گفتیم نه مبین یحیا حام.روز بعدش که خواستیم برگردیم مبین از ماشین ما پیاده نمیشد .منم دلم برا همهشون تنگ میشد بیشترش برا مبین . که بابای مبین گفت پسرم بیا اونها میرن ما هم میریم برج میلاد که مبین تا شنید میرن برج میلاد رفت بعل باباش بازم همه خندیدیم و گفتیم ای مبین حواست باشه که نارو به برج نیلاد ترجیح دادی و روبوسی کردیم و خداحافظی کردیم قاز ماشین گرفتیم تا اومدیم خونمون. تو راه برا سگها که گشنشون بود نون دادیم و رفتیم نهار خوردیم . موقع برگشتنی کلی خندیدیم و بازی کردیم.



موضوعات مرتبط: خاطره خودمونی، مبین بالام Mobin Balamiz
[ دوشنبه 30 دی1392 ] [ 11:31 AM ] [ arezo ] [ ]
دیروز برا شام دعوت بودیم که اومدن معازه و با هم رفتیم مهمونی خونه پسر خالم . رسیدیم و بگو بخند کلی حرف زدیم و خندیدیم . فرزانه دست پختش حرف نداره که شام خوردیم و سفره رو جمع کردیم و نشستیم به حرف زدن و خندیدن و یه جورایی که هجت تعریف میکرد از این و اون همش میخندیدیم که نزدیکای 11:30 بود که گفتیم بییاین لودو بازی کنیم و هم بازی کردیم هم حاجی حاجی میگفتیم و دارن اونهایی که قرار بود بیاین حلالیت بطلبن دارن چیکار میکنن ما هم که جوابمون منفی بود کلی خندیدیم و همش برد و باخت بود تو بازی صحرا و آرش همش باختن و آخر سر آقاجون گفت دیگه جمع کنیم بریم زشته تا این وقت نشستیم که گفتن کو ساعت 3 بشینیم فردا جمعه است و آخر سر هم بازم گفتیم بریم برا حاجی ها که قراره برن مکه گل ببریم تو فرودگاه و بدرقه شون کنیم که کلی خندیدیم و یکی گفت من گلدونش میبرم بعد اومدنی گلشو میدم . حسابی خوش گذشت تا این که اومدیم خونمون و قرار شد هرچه زودتر از این کارا بکنیم و کنار همدیگه باشیم  و  ببخندیم .من خیلی دیروقت خوابیدم و صبح رفتم سره کار و با مهندس مغازه رو جمع و جور کردیم و با مبین بالامیز هم حرف زدم به من میگه بیا آرزو بیا  منم گفتم میام حالا قرار گذاشتم برم به ت5ران یه سر بزنم و مبین و از نزدیک ببنینم با اون کاپشن قهوهای رنگش .

موضوعات مرتبط: خاطره خودمونی
[ جمعه 27 دی1392 ] [ 6:45 PM ] [ arezo ] [ ]
بعد سالها یه نفر میخواد بره زیارت خونه خدا چند نفری تصمیم گرفتن بیان خونه ما از ما حلالیت بطلبند . آخه تو که میخواستی آدم بشی این چند وقته کجا بودی وقتی تو مراسمها همدیگرو میبینی بعد محل نمیزاری انگار نه انگار که نون و نمک همدیگره خوردین سالهای سال تو یجا بودین و دنبال حرف این و اون بودی از کوچه ما رد نمیشدی که خجالت میکشیدی با هم روبرو بشید حالا با کل فامیل قرار گزاشتی بیای خونه ما حلالیت بطلبیدی و بری با خیال راحت زیارت خونه خدا عجب ادم پرو هستی .

موضوعات مرتبط: خاطره خودمونی
[ سه شنبه 24 دی1392 ] [ 1:1 PM ] [ arezo ] [ ]
chile gecesinee neler olacak guresen bir ser diyecem borda yazacam vaktim olsa . coktandi sher demirem hevselem var yazmaya ama vaktim olmur indidee hevasee neskafe elemishem sabah seher iceceem .mobin balamiznanda danisdik cooook goldok masalah guzel danisir alahim sen mene yardim ele ve .... islerimi kolastir ta boyok islere imza atim inshalah.


موضوعات مرتبط: خاطره خودمونی
[ پنجشنبه 28 آذر1392 ] [ 11:20 PM ] [ arezo ] [ ]

paizda renkler desir ama insanar ozlerinen eleshir

پاییز دوست دارم رنگارنگه
پر از حرفای قشنگه
با خاطرات قشنگه یاد مدرسه یاد بی خوابی ها
یادی که همش منتظر بودیم  نعظیلات تابستون زود تموم شه بریم مدرسه
یادی که وقتی سری صبح بودیم میومدیم از مدرسه مامان همه سفره رو چیده بود فقط دستامونو میشستیم و میومدیم سر سفره ...
یادی که آفتاب داغش تو اتاق میوفتاد و مینشستیم و ...
اون روز یادی از مامان بزرگم همون آنا کردیم حیف که نیستن و رفتن تو این روزها میومد خونمون و تو بالکن حیاطمون مینشستیم و چای میخوردیم و حرف میزدیم و قران میخوند و کلی حرفای قشنگ داشت مامانم هم حنای که اماده کرده بود رو سماور نفتی گذاشته بود که اماده شه رو به موهای آنام میزاشت و موهاش هم قشنگ بود به قول خودمون هوروه هوریدی دستای سفیدی داشت من بغل دستش مینشستم و با رگهای دستش بازی میکردم این ور و اونور میدادم رگهای دستشو  ابروهاشون هم رنگ مخصوص میزاشتن و کلی خوش میگزروندیم و میخندیدیم ...روح انا شاد باشه خیلی ادم خوبی بود از اونجور آناها کم به این دنیا میان خدا رحمتش کنه حیف که پیشمون نیست . قدر مامان خودمونو بدونیم قدر همه اونهایی که برامون عزیزن چون از فردامون خبر نداریم .اون روز کلی از خاطرات انا حرف زدیم منم سره کار نرفته بودم و خونه بودم .
یادمه وقتی سره کوچه میدیدیم آنا میاد بده بده میرفتیم کیفش و از دستش میگرفتیم و با هم میومدیم خونه و یه یه تشک مخصوصی داشت که از پشم بود بازم هست زیرش مینداختیم و چون عادت نداشت رو فرش بشینه میگفت ایاکلاریم سیزیلدار اوندا...  دست پختش حرف نداشت علی الخصوص اوت قاویرما شورباسی خیلی با مزه بود هر سال یه گوسفند میخرید و قاوورما میکرد و تو یک سال فک کنم کل فامیل سره سفره آنا مینشستیم و شکر تعمت میکردیم و آقاجونم همش میگفت انا الله سنه صحت بدن ویرسین و با عمر با عزت . همیشه قرآن میخوند و با این که سواد نداشت اما قران میخوند و با ترجمه میخوند قلب نورانی و چهره نورانی داشت .یه رادیو داشت که همش روشن بود به ما هم میگفت گوش کنید ماه رمضون هم سفره رنگینشو آماده میکردیم تره و فرنی آماده میکرد مدل سفه ساده نبود قاشق چنگال و نون و .. از اینها طرح سفره اش بود  یادش بخیر.آنا قبرین نورنان دولسون . آنامین هله هله ده یولداشلارینان وار کالیلار که قران یولداشلاریدی قرایت قران دا باهم اولایدیلار . دنیا مالینان هر نهسی واریدی باقیشلادی . یه خونه داشت که به یکی که که خونه نداشت و کرایه داده بوده و بخشید به اونها 3 دانگ خونه شو . واقعا انسانی بود با شرافت. آخرین بار که دیدمش بعده چند روز فوت کرد رنگ چشات و نگاش همین الانم جلوی چشمام هست فقط سره کوچه دیدمش با مامانم بودیم . مثل یه فرشته تو اتاقش خوابیده بود من که رفتم همه جمع بودن یادمه به چهره اش نگاه کردم و پطشک اومد و چهرشو یه پارچه سفیدی انداختن . من اونروز  مرگ انا رو دیدم گه با خیال راحت خوابیده بود و نکته این بود که کلی غذا اماده کرده بود شب قبل از مرگش کوفته آماده کرده بود رو اجاق گاز بود انگار میدونست که میمیره و لحاف و تشک تازه اش که مامانم براش آماده کرده بود همش از پشم بود انداخته بود زیرش همه چیش مرتب بود . اون روز مرگ آنا نبود مرگ یه فرشته بود. تو خونش 2 تا درخت سیب سبز بود که توصیه میکرد تا نرسیدن دست نزنید وقتی رسیدن بخورید یه درخت آلبالو هم داشت تو حیاظ که همش تابستونها تو فصل آلبالو چاییشو اماده میکرد رو تخته ای که داشت مینشستیم و خوش میگزروندیم یادش بخیر. آه ح دنیا هیچدی .کاشکی انسان سوینرینین هیچ آیریلمیا

 


موضوعات مرتبط: خاطره خودمونی
ادامه مطلب
[ یکشنبه 12 آبان1392 ] [ 11:4 PM ] [ arezo ] [ ]
دیگه این روز ها حوصله نوشتن ندارم . پاییز با اومدنش کلی خاطرات رو تو ذهنم مرور کردم و جند لحطه ای به گذشته برگشتم.
 Payiz ayi olanda her zaman o guneri yada salaraam  keske o guneri  1daha da yasiyak.

Mobin oretim menim adimi ARZU sesliyee diyir ayeyoo , mende derem canim balam golurokh , 


موضوعات مرتبط: Balam، خاطره خودمونی
[ چهارشنبه 10 مهر1392 ] [ 11:35 PM ] [ arezo ] [ ]
امروز با دوستام حرف زدم دوستای هم دانشگاهیم کلی خندیدیم آرزو که همش بمب خنده هست و سمیرا هم رفته خرم آباد و گهگاهی به اینجا سر  میزنه خونه . خلاصه قرار شده همدیگرو دوباره ببینیم و خوش بگذرونیم.


موضوعات مرتبط: خاطره خودمونی
[ سه شنبه 26 شهریور1392 ] [ 10:38 PM ] [ arezo ] [ ]
زِندگی رنگ و بوی دیگری دارد


موضوعات مرتبط: خاطره خودمونی
[ سه شنبه 26 شهریور1392 ] [ 10:33 PM ] [ arezo ] [ ]
این روزا موزیک های مهستی رو گوش میدم  به دلم میشینه حرفاش .مهستی می خونه: خیلی وقته سایه تو بر سر ندارم چشم بر در دارم ازت خبر ندارم خیلی وقته زیر رگبار محبت پای رفتن دارم هم سفر ندارم تو برام همه کسی تو برام هم نفسی نمیدونم که چرا تو به من نمیرسی... دلی دارم نازنین که همیشه پیش توست  کی به تو گفته دیگه  تو رو نمی خوام با دلی عاشق به دنبالت نمیام کی به تو گفته دیگه دوست ندارم گل بوسه بر سر راهت نمیکارم به من بگو کدوم صدا با تو هنوز عاشقانه میخونه کدوم دل درد آشنا مثل دل من به پات میمونه شبهای من بدون تو یه آسمون بی ستاره است بودن تو برای من  مثل تولدی دوبارست.

موزیک هم موزیک های قدیم .
مبین رفته خونه آنا منم فرصت کردم بیام نت .  برا مبین  یاد دادم اسم آرزو رو صدا بزنه میگه آیزوو منم خیلی خوشم میاد اسمهایی که یاد گرفته یکش " آرزو - مینا - علی - پویا - زهرا همون یحیا - ماه - دایی- عمو -ماما - مامانی - بابا - بابایی -مبین رو هم میمون میگه " و خیلی کلمه های دیگه که الان یادم نمیاد اینجا بنویسم .  با هم میایم نت و عکس های هواپیما - سگ و گربه و ماه و مورچه  و شکلکهای یاهو مسنجر میبینیم کلی میخندیم اونم با صدای بلند میخندیم که کسی پیشمون باشه صداش در میاد . شبها هم بعد افظار میریم حیاط میشینیم و چراغ  هارو خاموش میکنیم با هم ماه و ستاره میبنیم و خوش میگذرونیم .
چند روز پیش روز 5 شنبه بود من فال قهوه گرفتم و یه حرفایی برام زدن که تعجب کردم به فال قهوه همه فال هایی که میگیرن اعتقاد ندارم ولی خواستم یه امتحانی بکنم ولی فال قهوه خیلی درست پیش بینی میکنه من ترکیه بودم یه فال قهوه برام گرفتن که عین اون حرفا در روز بعدش برام اتفاق افتاد و خیلی خوشحال بودم.
وبلاگ سمیه رو هم دیدم لولوش اومده اینجور نوشته بازم خدا رو شکر.
راستی دلم برا یه نفر خــــــــــــــــــــیـــــــــــــــــلـــــی تنگ شده .


موضوعات مرتبط: خاطره خودمونی، مبین بالام Mobin Balamiz
[ جمعه 11 مرداد1392 ] [ 11:9 PM ] [ arezo ] [ ]
امروز روز جمعه بود و نشستم بعد از ظهری دم دمه های اذان بود که زدم کانال 3 برنامه ماه عسل ببینم خیلی برنامه قشنگی و دیدنی هست افسوس خوردم از این که برنامه های روز های قبلشو کلا ندیدم اما از نت برنامه هاشو دنبال میکردم ولی پخش زنده خیلی دلچسب تره .
ماهتون عسل باشه .
دم دمه های افطار و وقت اذان هست ما رو هم دعا کنید .


موضوعات مرتبط: خاطره خودمونی
[ جمعه 4 مرداد1392 ] [ 8:30 PM ] [ arezo ] [ ]

Boyon ele bir yagis yagdi ki rengin kamani da eve gelende taxi da gordom valahi adamin rohi tezelenir her zamani yagis yagsa derin nefes cekip alaha shokr elerem boyun yagis beter islati meni dokanada donemedim chatri alam dglar bagina gedik ve chokh goldok hava ele guzelidi ki adam eve gelmek istemidi kofa mindik ve seeeees saldik ve choookh goldok sonra gec saatde evee geldik geldim biyaz shatranj oynadim mozike golakastim boyon birde eve gelende hedye almayaa gedidim bir dolarima ama beyenmedim galdi sonra hedye alam . borajan besti bye


موضوعات مرتبط: خاطره خودمونی
[ چهارشنبه 12 تیر1392 ] [ 9:47 PM ] [ arezo ] [ ]
والیبال ایران تو لیگ جهانی تیم ایتالیا رو شکست داد بیرون بودیم رفته بودیم در دری بعد که ساعت 22:30 شد رادیو ماشین باز کردیم و گوش دادیم که گزارشگر بازی گفت ایران 2 ست از ایتالیا جلو هست و دست زدیم درسته گفتن شنیدن کی بود مانند دیدن که جمع و جور کردیم و زود  خودمونو رسوندیم خونه که از تلویزیون تماشا کنیم ست آخر بازی همش میگفتیم این توپ آخره که ایران میزنه که یک ماراتون والیبال بود 32 به 30 ایران ست چهارم بازی رو از ایتالیا برد و خوشحال شدیم.

موضوعات مرتبط: خاطره خودمونی
[ شنبه 8 تیر1392 ] [ 2:29 AM ] [ arezo ] [ ]
Bir mozik var deyir
sen getin yar yasantimin bir anlami kalmadi
sen getin yar penjereme  bir kez gunes dogmadi
sen getin yar senden sonra mutlologum olmadi
senen gecen gunerimin deyerini bilmedim
OZLEDIM teninin kukosuni ozledim
ozledim sim sicak nefesini ozledim
ozledim sohbetini o sesini ozledim
gelmedin guz bebim can yoldasim gelmedin
sen getin yar guzlerimnen yaslar bir on yenmedi
sen getin yar elerimnen resmin bir on dosmedi
sen getin yar ogun bo gun inan ozyum golmedi
senle gecen gunerin deyerini bilmedim
 COK HOS OKURDO SAATERCE BO MOZIKEE ISITSEM DOOYMARAM


موضوعات مرتبط: Balam، خاطره خودمونی
[ جمعه 7 تیر1392 ] [ 8:17 PM ] [ arezo ] [ ]
امروز هوا خیلی خنک بود و بارونی به به . امروز کلی خندیدیم جریان از این قراره که سمیرا اومد خونمون از ما تخمه خواست که امادشو دارین که یکم به ما بدین که مامان اماده شو داشت یه خورده براش گذاشت و اتفاقا برا مسابقه والیبال که تو لیگ جهانی بازی داره ایران با صربستان  میخواستن که جیغ داد و هورا راه بندازن به من هم گفت بیا با هم ببینیم گفتم قول نمیدم ولی اگه نخوابیدم میام که یکمی چرت زدم که اس ام اس داد بیایین آخه داریخـــــــــــدیـــــــم  . آماده شدم و رفتم هوا بارونی بود و رعد و برق هم میزد که اکبر هم منتظر من بود که با هم بریم همه دعوت شدن و مسابقه شروع شد هکش العمل خیلی ها اونجا دیدنی بود من که کل یازی رو دیدم و اما حیف شد که ایران باخت 3 به 2 باخت اما بازی پر از هیجانی بود که شوهر سمیرا همش داد میزد و هرس و جوش میخورد ما هم میخندیدیم به کلش میزد و سمیرا میگفت چیه اخه خودکشی میکنی انگار بابات فوت کرده اینجور میکنی وای کلی خندیدیــــــــــــــــــــــــــــــم .

موضوعات مرتبط: خاطره خودمونی
[ شنبه 1 تیر1392 ] [ 0:13 AM ] [ arezo ] [ ]
2 خرداد تولد مبین همه جمع شدیم و جشن گرفتیم و مهمونها اومده بودن من فیلم برداری میکردم مبین هم همش بازی میکرد با بچه ها . چند روز پیش وقتی مامان برده بود بگردونه به قول مبین رفته بود در در در در از سر گوچه یه دوچرخه پلاستیکی شکل اسب رو برداشته بود و سوار شده بود با این که یه دوچرخه باباش براش گرفته و میتونه اونو هم سوارش بشه  پا بزنه دور حیاط بچرخه خلاصه تولد مبین هم جشن گرفتیم این شالله 120 ساله بشه . عکساشو وقت کنم اینجا میزارم ببینه. وقتی به مبین میگم لبخند بزن ازت عکس بگیرم یه لبخندی میزنه که من از خنده نمیدونم چیکار کنم . دست همه رو میگیره وقتی دلش میخواد بره بیرون و بگرده
میگه : یحیا یحیا یحیا
میگم : جانم
میگه : در در در در با دستش هم اشاره میکنه که بریم بیرون منم اماده میشم و میگم اماده شو برو کفشای خوشکلتو بپوش که این کفشا رو شبها موقع خواب از پا هاش در میاریم از بس این کفشاشو دوست داره یواشکی وقتی خواب هست کفشاشو در میاریم و مخندیم .
یه روز رفتیم خونه سمیرا اونجا برا شام دعوت بودیم مبین یه حرفی گفت که من خیلی خوشحال شدم حیاط بود بغل دایی  یه دفعه دستش رو اشاره کرد به
آسمون گفت : ماه
من : مبین چی گفتی
مبین : یحیا ماه
من : آفرین خاله قربونت بره
آره دیگه این مبین خیلی مبین هست .
این روزها همش گشتیم و حسابی خوش گذروندیم رفتیم جلفا اسیاب خرابه واقعا طبیعت اونجا خیلی قشنگ هست اصلا قابل توصیف نیست ولی خیلی هوا گرم بود که با آب بازی که اونجا راه انداختیم دلمون خنک شد .
وقتی از ارس تا خلیج فارس همه برا ایران هست میبینی حس قشنگی به ادم دست میده عکس گرفتم
روز 24 خرداد انتخابات ریاست جمهوری شرکت کردم و اسم یکی از نامزدها رو نوشتم همش تو صف غوغا بود شلوغ بود فکر کنم تا 1 ساعت معطل شدم .
روز 28 خرداد هم فوتبال به جام جهانی رفت بدون اما و اگر های سالها پیش . مبارک باشه .من وقتی سال 1998 هم ایران رفت جام جهانی یازی شو نشد ببینم چون مدرسه بودم و خبرهاشو شنیدم اینار هم بازی کره و ایران  را از دست دادم نشد بیبینم چون دیدار ماقبلش که با لبنان بود اجازه گرفتم از مهندس  رفتم تماشا کردم اما این بار روم نشد بگم که مهندس میشه برم فوتبال ببینم  مهم برد ایران بود که شد .



بعد سالها دوستم آرزو برام زنگ زد و با هم حرف زدیم و خندیدم این دوستم جوک هست بعد سالها رفته دانشگاه تسویه کنه اونجا براش گفتن یه درستو پاس نکردی که پاس کرده بود با هم پاس کردیم و جریان برام گفت و کلی خندیدم و رفته استاد دیده و جریان براش تعریف کرده استاد براش داده 14 بهش گفتم دیونه لااقل میگفتی 20 میداد بهت والله این ارزو جوک هست بمب خنده دوم هست برا من . خدا حفظش کنه .
امروز با دوستم تماس گرتم و تلفونی حالشو جویا شدم و احوالی از همدیگه گرفتیم .
سر کار که میرم و برمیگردم وقت نمیکنم به خیلی از کارام برسم دلم برا خیلی کار ها تنگ شده از وقتی که میرم سر کار وقت کم میارم درسته کار خوبه و یه چیزایی یاد میگیرم و خوشم میاد کلا به این کار علاقه دارم . اما دوست دارم یه مسافرت چند روزه به خارج برم و بگردم دلم وا شه برگردم  اونم میشه مطمینم.
27 خردادد تولد خیلی ها بود که تبریک گفتم .
الان هم تو حیاط نشستم و موزیک دادم آخر و گوش میکنم و این مطالب مینویسم .
دلم برای یک نفر پر میزند  کی ان میمون در مارا میزند
یادش بخیر


موضوعات مرتبط: خاطره خودمونی
[ چهارشنبه 29 خرداد1392 ] [ 11:27 PM ] [ arezo ] [ ]
Keske hayatin istedigin guni basdan yasiyasan o guni tekrardan yazasan  ve o gunni asla unutmiyasan keskee donyani istedin gibi gezesen  isevdigin insani bir yeree getiresen
keskee donyaya birdaha gelesen omur boyuca sevdigini sevesen

arzu balan sozleri unutmain


موضوعات مرتبط: Balam، خاطره خودمونی
[ چهارشنبه 8 خرداد1392 ] [ 0:6 AM ] [ arezo ] [ ]
یاد تو حس قشنگی ست که در دل دارم چه کنارم باشی و چه نباشی نگهش  میدارم.

روز مادر مبارک امروز چی برا مامان هدیه بدم نمیدونم ولی همین قدر که دوسش دارم و این همه برا بچه هاش زحمت کشیده به خدا هیچی جبران نمیکنه زحمات مادر جونمو .
خیلی دوست دارم مامان مهربانم . مامان من بهترین مادر دنیاست . حالا امروز یه کادو به رسم سپاسگذاری برا مادر مهربونم هدیه میدم .

این شالله  آقاجون و مامانم همیشه سالهای سال سلامت و شاد باشن . آمین.


موضوعات مرتبط: خاطره خودمونی
[ چهارشنبه 11 اردیبهشت1392 ] [ 1:39 AM ] [ arezo ] [ ]
پیاده روی هم عالمی دارد امروز از سر کار تا خونه رو پیاده اومدم هوا هم بارونی بود تمیز و مرطوب همش تو این فکر بودم که چند ماهی میشد که این مسیر پیاده نیومده بودم طبیعت زیبایی داره با درختانی که تو پارکها هستن و فصل بهار هم هست درختها خوش رنگ و خوش بو شده بودن . تو مسیری که میومدم یادی از یکی از دوستانم کردم و یادش بخیر به اونجایی که با هم دردو دل میکردیم درست همین ماه ها بود که اومده بود و صحبت میکردیم تا این که همه اومدن و دور هم رفتیم بستنی آذربایجان و پذیرایی مفصل کردیم از خودمون و اومدیم خونه یادش بخیر ...
بهار با همه زیبایی که داره برا من کلی خاطره خوب داره بازم یادش بخیر ...
امشب هم همش پای نت شطرنج بازی میکنم و یا برنده میشم یا بازنده . موزیک حوریه اوشار رو هم گوش میدم بنام ناسیلسین سوگیلیم  آپ میکنم بزنم وبلاگم خیلی قشنگه . فردا و پس فردا مرخصی هستم  ممنونم از مدیر محترم که موافقت کرد یاشاسین بیزیم مدیر ...
 مبین همراه باباش و مامانش تو راهن بعد چند ساعتی میرسن که بیاد بگه حالا حالا حالا منو صدا بزنه .
تا اینجا بس است هوا بارانی شد...


موضوعات مرتبط: خاطره خودمونی
[ چهارشنبه 4 اردیبهشت1392 ] [ 1:41 AM ] [ arezo ] [ ]
سلام
ارشد چه خبر ؟
قبول میشیم یا نمیشیم ... مردودی یا قبولی هیچ فرقی نداره باز تکمیل ظرفیت داریم اونجا قبول میشیم.
 یادش بخیر


موضوعات مرتبط: خاطره خودمونی
[ شنبه 31 فروردین1392 ] [ 0:58 AM ] [ arezo ] [ ]


آرزو دارم این نوروزی که پیش رو دارم

آغاز اون روزایی باشد که آرزودارم


موضوعات مرتبط: خاطره خودمونی
[ چهارشنبه 30 اسفند1391 ] [ 5:59 PM ] [ arezo ] [ ]

رمز هر كي داره بياد ادامه مطالب... هر كسي هم از رمز اطلاع نداره به خودم بگه براش بگم .


موضوعات مرتبط: خاطره خودمونی
ادامه مطلب
[ سه شنبه 29 اسفند1391 ] [ 11:2 AM ] [ arezo ] [ ]

الان کلید سوالات حسابرسی رو دیدم گل کاشتم خوشحال شدم از ۱۵ سوالی که جواب دادم بد نبوده امید وارم


موضوعات مرتبط: خاطره خودمونی
[ جمعه 20 بهمن1391 ] [ 11:59 PM ] [ arezo ] [ ]

سلام به همه اونهایی که میان اینجا
این چند روز که میرم سره کار از کارم هم راضی هستم و و بهم انرزی میده و مهمتر از همه کار با تجربه تر میشم. امروز صبح قرار شد بریم ارومیه برا برگزاری امتحان ارشد . همه فکرم این بود که چطوری صبح زود از خواب بلند شم و این همه راه رو برم برسم اونجا سخته تو سرما رفتن با این که وسیله هست اما دوست ندارم اونجا امتحان بدم دوس دارم تو شهر خودم باشه اینجور امتحانات چون خیلی تو زمان به من کمک میکنه لااقل میتونم خوب بخوابم و ساعت ۷:۳۰ از خونه بزنم بیرون خلاصه با آقاجون راهی ارومیه شدم شب قبل خواب یادم رفته بود وسایل مورد نیاز رو بزارم مداد و پاکن کلی گشتم  بعد که رسیدم مکان مورد نظر هوا سرد بود و من نشستم تو ماشین تا ساعت نزدیک ۸ بشه و پا شدم رفتم جلسه . همه داوطلبها فکر کنم هیچ مطالعه نکرده بودن تا این که با شروع تلاوت قران کریم و صلوات بر روح بنیان گذار رهبر کبیر انقلاب اسلامی جلسه به طور رسمی شروع شد و به سوالات جواب دادم. بعد با دقت کامل میخوندم و گزینه هارو علامت میزدم تا این که سوالات جواب دادم و اخر سر یه برگه پیشم بود در اوردم از جیبم و همه گزینه ها رو که جواب داده بودم یاداشت کردم تا ببینم بعد انتشار کلید سوالات در چه وضعتی قرار میگیرم... تا این که جلسه رو ترک کردم زودتر از زمان اعلام شده نظم و ترتیبی تو برگزاری امتحانات نبود . با آقاجونم برگشتم و تو راه سیب زمینی خوردیم چه قدری خوشمزه بود .
بعد شب قرار شد بریم جشن . جشنی که برای دهه مبارک فجر برگزار شده بود با مهمانان ویژه با حضور اکبر عبدی و اسماعیل حیدری وای چقدر خندیدیم و تا ساعت ۱ بامداد روز ۵شنبه فقط خندیدیم حضور این هنرمندان خیلی عالی بود جای همه دوستان خالی. اما برگزاری این جشن در هتل مثلا ۵ ستاره ثمین اصلا خوب نبود مدیر محترم هتل فقط پول گرفته بود امکانات انچنانی برای تماشاگران فراهم نبود اما دفعه بعد اگه اینجوری باشه نمیرم مردم هزینه میکنن تا لذت ببرن نه این که دردسر بکشن البته اینم بگم فقط استاد عبدی و حیدری خوب برنامه اجرا کردن یاشاسینار.
عبدی و حیدری خیلی دوست داشتنی هستن حیدری با اون پای که بریده شده تو صحنه بود و عبدی هم کنارش واقعا از جون مایه میزارن برای شادی مردم.
خلاصه اومدیم خونه و بارون نم نم میبارید و رسیدیم یه کمکی هم تو خونه خندیدیم و به اکبر تعریف کردیم و گفت حیف که از دست دادم و نیومدم کاش میومدم .


موضوعات مرتبط: خاطره خودمونی
[ چهارشنبه 18 بهمن1391 ] [ 11:14 PM ] [ arezo ] [ ]

این روز ها رنگ و بوی زندگی فرق کرده یه جورایی بهتر شده از این لحاظ که دیگه بیکار نیستم بازم خوبه میرم سر کار .
کتاب و درس فعلا تعطیل از هر چی کتاب درسی هست حالم بهم میخوره  خوبه یه مطالعه میکردم برا کنکور اما بازم اگه وقت کنم میخونم تا شاید از این نزدیکی ها قبول شم تا باعث ترک کارم نشه . این کنکور لعنتی بود که منو بیکار کرد دلمو خوش میکردم که مدرک بگیرم و استخدام بشم اما متاسفانه استخدام نشدمو باعث شد از کار بیکار شم قول این مدرک دانشگاهی رو خوردم . 
حالا جواب  نتایج یه استخدامی نیومده هنوز اما ... امیدوارم
 امروز هم دربی سرخ آبی ها صفر و صفر شد من می خواستم استقلال ببازه تا تراکتور صدر نشین باشه .


موضوعات مرتبط: خاطره خودمونی
ادامه مطلب
[ شنبه 7 بهمن1391 ] [ 1:3 AM ] [ arezo ] [ ]
روز سه شنبه برا شروع کار جدید خیلی خوب بوده


موضوعات مرتبط: خاطره خودمونی
[ سه شنبه 26 دی1391 ] [ 10:39 PM ] [ arezo ] [ ]

روز 21 دی 91 بود خواب بودم که یه صدایی منو بیدار کرد و گفتن اووووووو ببینید چقدر برف بارده دقیقا همین روز من یادمه همیشه برف میاد و وقتی بلند شدم و حیاط دیدم به به به به گفتم و عجب روزی میشه امروز . برف با باریدنش همه حیاط و سفید پوش کرده بود به یادم هست دوستی میگفت که یک روز را روز یرف نامیده فکر کنم 20 دی یا 21 دی ماه.
اون روز که بارش برف دیدم به یاد اون روزهایی افتادم که وقتی مدرسه میرفتیم و میخواستیم آماده شیم بریم مدرسه یه دفعه از کوچه صدایی میومد و با بلند گو اعلام میکردن که مدرسه ها تعطیله ما هم خوشحال میشدیم میرفتیم تو حیاط آدم برفی درست میکردیم و برفهارو این ور اونور میکردیم و سور میخوردیم .بازی سور سوره . بعد رو دیوار یه دایره میکشیدیم و مسابقه میدادیم که کی به مرکز دایره گلوله برفی رو که با مشت اماده کرده بودیم و میکوبیدیم به دیوار. بعد هم میلرزیدیم میومدیم کنار بخاری نفتی . یادمه چون حیاط ما خیلی بزرگه کنار باغجه یه قسمتی هست که زیاد پر رفت و امد نیست و اونجا رو صاف میکردیم بعد آب پاشی میکردیم که مثا اینه برق بزنه و بعد میدودیم ســـــــــــور میخوردیم . مامان هم همش صدا میزد دقت کنید بچه ها. یادش بخیر.

دیروز هم رفتیم پارک و برف بازی کردیم خوش گذشت و عکس انداختیم اما دوران همون دوران بچه گی برف بازی بیشت حال میده وقتی که بچه باشی .
دلم میخواد به دفتر شعرم یه سری بزنم اما حس نوشتن ندارم این روزا اما قول میدم اینجا که ادامه بدم بنویسم.


موضوعات مرتبط: خاطره خودمونی
[ شنبه 23 دی1391 ] [ 4:42 PM ] [ arezo ] [ ]
سلام ...
اول از همه تو این ساعت اومدم اینجا که این روز بهت تبریک بگم اولین نفری که تبریک گفت من بودم. راستی زندگی جریان دارد.
به امید روزهای خیلی قشنگ
آرزومه همیشه موفق باشی.


موضوعات مرتبط: خاطره خودمونی
[ چهارشنبه 20 دی1391 ] [ 0:45 AM ] [ arezo ] [ ]
 Arzum yechizayi.  Hast.  Age. Begam. Bekhateret. chiya. Midam. Chikara mikonam. Divone. Mishi.  Bekhoda maghzet hang mikone.  Zendegii. Kheyli. Bi. Arzeshe.  Arzum.  tanha chizi. Ke. Yad gerftam to zendegi fagat roko ro rast bodane.  Toham hamintor bash.  Nashokhi na. Farib


موضوعات مرتبط: خاطره خودمونی
[ جمعه 15 دی1391 ] [ 5:20 PM ] [ arezo ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

تو را چون آرزوهایم دوست خواهم داشت به شرطی که مرا در آرزوی خودت نزاری .

Meymun herkese diyerem alishkaniktan bak sende bir meymunsan :)

این وبلاگ مینویسم که یه خاطره ای باشه نزد خودم و خودمون.

وسعت یادکردن همیشه گفتنی نیست پس به وسعت ناگفته هابه یادتم.




امکانات وب